نمی دانم وقتی بودنهایم را کنارت نمی خواهی
و نبودنهایم را می خواهی
نمی گویی؟؟؟
چرا نمی گویی نمی خواهی کنارم باشی و بودنهایم را نداشته باشی
و چشمهای بر از بغضم را را نبینی
چرا نمی گویی و هر لحظه برای نبودنهایم بهانه هایی کودکانه می آوری ؟؟
چرا ؟؟؟؟؟؟؟
مگر تا به حال بودنهایم را به تو تحمیل کرده ام ؟؟؟
مگر به زور دوست داشتن هایت را خواسته ام ؟؟؟
مگر تا به حال خواسته ام ؟؟؟؟؟؟
تا به حال خود را بودنهایم را به هیچ کس تحمیل نکرده ام
که حالا به تو بکنم که تو حالا نبودنهایم
را بخواهی و بهانه الکی و کودکانه بخواهی فریبم دهی
نه نه نه
بودنهای اجباری دوست داشتن اجباری را نمی خواهم ....
کاش گریه هایم را سر سجاده نماز می دیدی
کاش می دیدی نوشته هایم خیس خیس اشکانم است
کاش می دانستم چرا تنها هدیه تو به من اشکانم است ؟؟
مگر من تا به حال اشک هدیه ات کرده ام که تو ....
